X
تبلیغات
.:::اولو اولوس:::. - رمز و اسطوره در فرهنگ شفاهي آذربايجان
 
.:::اولو اولوس:::.
 
 
دولت ترکان که بلندی گرفت.... مملکت از داد پسندی گرفت. نظامی
 

 

رمز و اسطوره در فرهنگ شفاهي آذربايجان

عليرضا ذيحق

     اسطوره كه بازتاب تفكر انسان درباره ی هستی و جهان است با بن مايه های افسانه اي و با بادبان هاي برافراشته ی خيال، سفري به مافوق الطبيعه را با گريز از واقعيت پی می گيرد كه در آن تصويری از اخلاق ودين رابازندگی و ماهيت آن پيوند مي زند. اسطوره با ريشه در زبان، سيال گونه عصرها را در می نوردد و با همه ی سحرانگيزی اش، تاريخ را متبلور ساخته و سرمشقی راستين برای رفتار انسان می شود. رفتاری كه در جوامع نوين نمودی پر رمز و راز دارد و فهم مضامين‌اسطوره ای آن به دشواری امكان پذير است.

     اسطوره ها آسمان را به دوش گرفته اند تا زمين، استوار برپا بوده و باروری از خاك و آب زاده شود و انسان، در فرجام سفرش از عصر طلا كه نسلی شايسته را مي پروريد، نقره و مفرغ را در مشت گيرد و به نسل آهنی بدل شود كه در آن كسی به كسی ديگر نمي انديشد و مهرباني از دل ها گريخته است. در اين ميان اسطوره ها، با رويكردی به نسل قهرمانان كه زئوس ـ پدر خدايان بي مرگ و انسانها ـ قبل از نسل آهن آفريده بود و با هاله اي از تقدس، نيكي را سرود ساخته بودند، به بيداری نسلي مي كوشد كه احساس شرم از قاموس هستی شان رخت بربسته است. شرم از تقديس ناپاكان و ارتكاب هزاران جنايت هولناك.

     اگر اسطوره های هر ملتی همچون اساطير يونان اين اقبال را داشت كه در دور دستهای تاريخ، كسوتی مكتوب بپوشد همچون ايلياد هومردر(755 پ.م) شايد رگه های پرجان توی يافت مي شد از تبيين عناصری كه امروزه در جوامع انسانی نمود داشته و به پديده هايی عادی بدل شده اند. همچون سيری كه قربانی كردن آدم در مراسم آيينی داشته و به قربانی كردن حيوانات و دادن اطعام و عبادت و رياضت منتهي شده است.

     اسطوره ها با مهاجرت ها، جهان گشايی ها، گردشگری ها و روابط تجاری از سرزمينی به سرزمين ديگر پراكنده شده و رنگي جهانی به خود گرفته اند و اگر هم اسطوره ای مستقل بر پايه ی خيال زاده شده است به شكل ادبيات، وارد فرهنگ و سنن اقوام مختلف جهاني شده و ميلادهای همسانی را تحقق بخشيده است.

     با نگاهی به گونه های اسطوره كه اسطوره هاي آييني، بنيادی، كيشی، شخصيت و جهان پس از مرگ را شامل می شود، در فرهنگ آذربايجان با اوج خيال و ظرافت انديشه ای روبروييم كه با توسل به انگاره ها و نمادها زبان اسطوره به سخن در مي ايد و منشوری متجلی مي شود كه در آن تخيل و رؤيا، پل رنگينی می شود كه شگرفی های تفكر انسان در تمدن های مختلف را به هم می پيوندد.

     گيل گميش كه در اساطير اكد و سومر، بي مرگي را سرودي مي سازد و با پريشاني خاطر، از هفت كوه مي گذرد تا با كشتن غول سرزمين زندگان را بازيابد، در فرهنگ آذربايجان، به هيبت مردي در مي آيد بنام « دلی دومرول » كه مي فهمد هيچ كس را از مرگ گريزي نيست و چاره را در يافتن عزرائيل مي بيند كه با كشتن او، جاودانگي را ارمغان هستي سازد و بي مرگي، سعادتي باشد كه او نثار انسانيت مي كند و اما دريغ كه گريزي نيست. اسطوره ي « دلی دومرول » بيانگر دلمشغولي هاي انسان است در خصوص ناميرايي و انديشه ي مرگ كه اساس بسياري از اساطير شرق را شكل مي بخشد و در سيماي « دومرول » به قهرماني بدل مي شود كه به آساني محدوديت هاي بشري خويش را فراموش مي سازد و تصويري از قدرت بر انديشه اش سايه مي اندازد. در اين اسطوره كه عزرائيل با بالهاي سرخ توصيف‌مي‌شود نمايانگر آتر(آتش)فرزند اهورامزدا در ايين زرتشت نيز هست كه مردم، گوشت را به عنوان قرباني به آتش كه رنگي سرخ دارد تقديم مي كردند و اكنون در گذر از قطورهاي آييني، عزرائيل ومرگ چهره مي‌نمايدو رنگي‌سرخ‌كه بر انگيزنده‌ي دقت، هوشياری و مراقبت است.

     همچنين شخصيت « تپه گؤز » در داستانهاي « دده قورقود » يادآور اساطير كهني است كه در خلأ آغازين حيات از نسل گايا (مادر ـ زمين) و اورانوس (پدر ـ آسمان) زاده شده اند و تنها يك چشم در ميانه ي پيشاني آنها جاي داشته است. در اين ميان سيماي « دده قورقود » از همه جذابتر است و با ريشه در آيين شمني، منجي مقدسي مي شود كه با عرفان، روشن بيني، مصلحت انديشي، پيشگويي و هدايتگري جانها، مي آميزد و به مثابه پيري شاعر، آوازه خوان و موسيقي دان، محافظ سنت هاي مرسوم عصر مي گردد و متولي حكاياتي كه از پي آمدهاي هبوط آدمي بر زمين است. سير تاريخي اين مضمون اسطوره اي، هم اكنون در قالب خنياگران آذربايجاني كه « عاشيق » ناميده مي شود، در جوامع نوين به حيات خود ادامه مي دهد.

     اگر عروج آسماني شمن به كمك جلسات شمني كه همانا دست يازي به وجد مي باشد براي ترك جسم و سفري عارفانه به بهشت يا جهنم آن هم به كمك درخت، اين نماد پر رمز و راز را در سير نمادين اش به شكل سازي مي بينيم كه از درخت ساخته ده و در دست « عاشيق » هاست. درخت كه نشاني از پايندگي و بالندگي است و رمز زنده ي زندگي و پويائي روان آدمي در جوامع مي باشد. تفكري كه ريشه در اساطير اوليه دارد و نمادي از رمز كيهان و آفرينش كيهان است و زمين را به اسمان پيوند مي دهد. اينجاست كه عروج شمن ها كه ستايش طبيعت را جهت نيل به ژرف ترين عوالم روحاني با تقديس درخت همراه مي سازند، با « ساز » عاشيق ها الفتي ديرينه مي يابد و زبان تمثيل، درخششي شگرف مي يابد براي تبيين پديده ها و اوضاع و احوال عصري كه به ظاهر، از اسطوره ها فاصله گرفته است.

     در ادبيات شفاهي آذربايجان، قهرمانان قصه بعد از خوابي كه آنها را در مي رُبايد و يا بعد از حمله هاي روحي كه بيهوششان مي كند، رؤيايي مي شوند وباتصاويري‌پيش‌بيني‌كننده‌كه‌درخواب‌ديده‌اند، در تنهايي خويش غرق شده و عزم سفري را مي كنند در پهناي خاك كه به طرزي مستقيم به كيش شمني درگذشته‌هاي‌دوربرمي‌گردد كه روزي روح نياكان ، شمن جواني را از خانواده بر مي گزيد كه آغاز قداست اش با رؤيايي شدن همراه بود و در قالب روح با سفري به فضا مأموريتي را به انجام مي داد كه به درمان بيماري ها و هدايت جانها منتهي مي شد.

     قهرمانان داستان هاي « عاشيق » ها نيز همچون شمن ها ازموني را پشت سر مي گذارند كه آنها را به عاليترين نقطه هاي كمال رهنمون مي شود. حتي حادثه اي يا واقعه اي غيرعادّي نيز آنها را به مقام خنياگري ميرساندكه روزي شمن‌ها متولي آن بودند و پديده هاي ماوراء الطبيعي در پيرامون آنها رخ مي داد، مثل قهرمان داستان « عاشيق غريب و شاه صنم ».

     در بررسي ريشه هاي اساطيري فرهنگ عامه ي آذربايجان، دركي شهودي از رمز درخت كه مي تواند ژرف ترين خواستهاي انساني را منعكس سازد، زماني بيشتر تحقق مي يابد كه درخت سيب، رمز بارروي مي شود و ميوه اش، ستروني را زدوده و ابستني را ارمغان مي آورد. حتي درخت نمادي مقدس از بشارت، روشنايي و زيبايي مي شود وقتي كه پريان در جلد كبوتر بر شاخه هاي آن بال مي افشانند و با گفتگوهاي خود، مسيري را پيش پاي قهرمانان مي گذارند كه حتي روشني چشمشان را به آنان باز مي دهد. همانگونه كه در داستان شاه اسماعيل رخ مي دهد.

     پريان با زيبايي اسرارانگيز و قدرت مافوق الطبيعي خود در فرهنگ عامه ي آذربايجان نقش مهمي را ايفا مي كنند بطوريكه « تپه گؤز » نطفه ي مشترك پري و انسانيست كه با ميلادش، هيولايي ظهور مي كند كه انسانها را مي خورد و همچون « اژي دهاك » كه در شاهنامه ي فردوسي با اسم ضحاك ظاهر مي شود، سرچشمه و مأواي همه ي شرهاست. همچنين « تپه گؤز » رويين تني است كه توسط مادرش كه از نسل پريان است، تقدس شده و هيچ چيز بر او كارگر نيست و فقط يگانه چشم اش است كه از گوشت مي باشد و مي تواند او را از پاي درآورد و چنين نيز مي شود و اين هم به نحوي يادآور پهلوان افسانه اي شاهنامه اسفنديار است. در هم تنيدگي اساطير، حكايت پويائي و پايائي زبانيست پر رمز و نمادين كه با انعكاس واقعيت هاي ذهني به معتقدات انسان جسم مي بخشد و با تأثير در سنن و آيين ملل مختلف، تمدن هاي جهان را با رشته ي خيال به هم پيوند مي دهد.

     در ارتباط با پريان اين نكته نيز جالب است كه نياكان كهن انسان، معتقد بودند كه درخت، منزل پريان است و اگر هم اكنون در جوامع انساني، درختاني را در اطراف روستاها مي بينيم كه با پاره ـ پاره هاي پارچه هاي رنگي و گل آراسته اند، به آن باور اساطيري بر مي گردد كه معتقد بود زندگي انسان را در نباتات ادامه مي يابد.

     در ادبيات شفاهي آذربايجان، شخصيت های تاريخي نوری به دنياي اسطوره ها مي تابانند كه چهره ی واقعي آنها صورتی افسانه ای يافته و هاله اي از تخيل، گِردِ نامشان را فرا مي گيرد و با شاخ و برگ های افزوده بر جزئيات زندگی آنها، مرزهای واقعيت در هم مي شكند. اين اسطوره هاي شخصيت كه راز و رمزی شگرف و شگفت تقديری خارق العاده را برايشان رقم مي زند و زايش و كوشش و اهداف متعالی و كارهای برجسته ی آنها را نمايان مي كند، تداعي گر نسل قهرمانان است كه چهارمين نسل آدميانی است كه زئوس بر زمين آفريده و بازمانده ی آنان را در جزاير مقدسين سكنی داده است.

     داستانهای مرتبط با اسطوره های شخصيت همچون « كوراوغلو » با تحولي در زبان كه به شعر نزديك می شود، از زبان مرسوم و روزمره فاصله می گيرد و با گفتاري بكر، حماسی و تغزلی، به شكلی جادويی وارد زمان بزرگ شده و فانی بودن را نفی مي كند.

     رقم هفت نيز كه رمز كليت و تماميت زمان و مكان است در ادبيات شفاهي آذربايجان نمودي برجسته دارد بطوريكه « تپه گؤز » در گريز از دست مرگ به حيلت « باسات » را به گنبدی رهنمون مي شود كه با افسون درّ و گوهر كه از دوران ماقبل تاريخ با ناخودآگاه انسانها ارتباطي منسجم دارد و واجد قدرتهاي سعد و سودمند به حال انسان شمرده مي شود، او را فريب دهد كه « باسات » با گفتاري كه از آيينش برمي خاست گنبد را درهم شكسته و هفت در به رويش گشوده مي شود. و اين هفت در آن هم در گنبدي كه رمز طاق آسمان و قداست است، در گذر از ادوار تاريخي و كافركيشی، با اعتقادات اسلامي كه قهرمان اسطوره اي بدان منتسب مي شود، پيوندی استوار مي يابد. چرا كه مسلمين، شكل مدور را تنها شكل كاملي مي پندارند كه جلال خداوندي را بيان مي كند و هفت بار طواف خانه ي خدا را كه بياني نمادين براي نيل به كمال مي باشد را رمز و رازي قدسي مي دانند.

     جادو و طلسم در افسانه هاي كهن آذربايجان، تجسم دنياي تاريكي است كه ارواح شرور، بركت و سعادت آفريده هاي خوب را به خطر مي اندازند و با اغواي انسانها از طريق زيباييهاي ساختگي و دامهاي فريبنده، خوشه هاي نحس و شرارت را شعله ور مي سازند. پيروزي خير بر شر كه از قلب آيين زرتشي سرچشمه مي گيرد در داستانهاي اساطيري آذربايجان نيز نمودي درخشان دارد.

     اهميت و تاريخ طولاني سنت شفاهي، نيازمند كنكاش هاي عميقي است كه با رويكردي به رمز و اسطوره، ريشه هاي پاره اي از داستانهاي عاميانه گشوده‌شده‌وبااين‌اعتقادكه‌اسطوره‌بخشي‌ازتاريخ است ديدگاههاي انسان درباره ي خود، جهان و تحول آن با شناختي ژرف و شهودي پيگيري مي شود.

     در اساطير آذربايجان چنان افق هاي تسخيرناپذيري فراروي آدمي گسترده مي شود كه در همسويي با عناصر پررنگِ اسطوره هاي يونان و در قبال رنگارنگي هاي خيال و همساني هاي ملموس آن، ما را به اعصاري رهنمون مي شود كه وادي هاي تاريك تاريخ و افسانه را روشني شكوهمندي مي بخشد. در اساطير يونان اگر آلكاتوس (Alcathoos) را داريم كه به جويايی زيبارويي كه دختر مگاره (Meggaree) پادشاه مگار مي باشد نهنگ وار خود را در اقيانوسی از خطر مي اندازد و با كشتن شيری كه شرط دست يازی به دختر پادشاه می باشد، به وصال محبوبش مي رسد، در داستانهاي ده ده قورقود، پهلوان اسطوره ای « قانتورالی » را داريم كه براي رسيدن به دختری زيبا و شايان به نام « سلجان خاتون » بايد سه شرط را بجا آورد.

     دختری كه تاكنون با شرايط پيشنهادی اش، سی و دو دلاور را به كام مرگ فرستاده و كله هاشان را از برج قلعه آويخته است. قانتورالي دل به دريا مي سپارد و به جنگ سه حيوان وحشي مي شتابد كه عبارتند از گاو نر، شير وحشي و شتر سياه. قانتورالي با غلبه بر شرايطي هراس آور و مخاطره آميز، بي باكي و شهامتش را بروز مي دهد و با كشتن هر سه جانور وحشتناك، سلجان خاتون به همسري با او رضايت می دهد.

     دراسطوره‌هاي‌كهن‌ايرانی كه‌درشاهنامه فردوسی آمده قيصر روم را نيز داريم كه اعلام كرد دختر دوم خود را به كسي خواهد داد كه گرگ خونريز دشت فاسقون را بكشد و يا به خواستگار دختر سوم خود « اهرن » پيشنهاد كرد كه اگر اژدهاي كوه « سقيلا » را بكشد و دختر خود را به او خواهد داد.

     در اساطير يونان « پنلوب » همسر « اوليس » نير وجود دارد كه وقتي بيست سال به انتظار شوهر در بندش نشست در قبال خواستگاراني كه داشت چاره اي جز اين نيافت كه مسابقه اي ميان مدعيان ترتيب دهد و به همسري كسی در ايد كه در اين مسابقه پيروز مي شود.

     در خصوص انتخاب همسر و شرايطي كه قهرمانان را به نبردي پر ستوه و سهمگين، مجاب مي كند در داستانهاي آذربايجان، شخصيت اسطوره اي « عرب » زنگي را نيز داريم كه زني است گُرد و دلير و در جامه ي رزمي مردانه، كه نيرومندي، شجاعت، جنگاوري و بي باكي را يكجا جمع دارد و در وادي پر وحشتي يكه و تنها زندگي مي كند و از كله ي مردان بر جها ساخته است و عهدش چنين است كه به همسري مردي درآيد كه در ميدان رزم او را مغلوب سازد. در داستان شاه اسماعيل، برجستگي هاي سيماي اين زن اسطوره اي كه يادآور زنان آمازون مي باشد به خوبي آشكار است. زنان آمازون كه از اعقاب « آرس » خدای جنگ و يكی از نهف هاي (Nymphes) به نام هاي رمونی بودند با نفرت و بيزاری از مردان در دامنه هاي قفقاز می زيستند و با علاقه ی وافری كه به جنگ داشتند هيچ مردي جز در فصلی خاص آن هم براي آميزش و تداوم نسل، حق ورود به خاك آنها را نداشت.

     در فولكلور آذربايجان، ده ده قورقود به مثابه كاهني پيشگو و خنياگري پر راز و آينده بين كه هستي اش با قصه و تاريخ كه همانا اسطوره است پيوندي استوار دارد. انديشه هايي را از هزاران راز ناگشوده ي هستي مطرح مي كند كه يكي هم موضوع آفرينش نام ها در زمين است. همانسان كه دراساطيريونان‌زمامداري‌چون« اواندر » (EVANDRE) را داريم كه هنر نوشتن و موسيقي و همچنين پاره اي از مهارتها و فنون سودمند را به مردم آموخت، در فرهنگ شفاهي آذربايجان نامگذاري همه ي پديده ها و عناصر هستی را به ده ده قورقود نسبت مي دهند.

     در اساطير و افسانه هاي آذربايجان بازي تقدير همچون اسطوره هاي يونان نقشي مؤثر و برگشت ناپذير دارد و همانطور كه « اكری زيوس » (Acrisis) از همسرخود صاحب دختري بنام « دانائه » (Danae) شده بود و پيشگويي ها چنان بود كه اين دختر صاحب پسري خواهد شد و اكري زيوس را خواهد كشت و او دخترش را در اتاقي از مفرغ در زيرزمين قصر محبوس ساخته بود و اما اين كوشش مانع تقدير نشده و او صاحب پسري به نام پرسه (Persee) شده و باعث مرگ اكري زيوس شده بود در داستانهاي آذربايجان نيز اين جبر تقدير نمودي درخشان دارد. براي مثال در يكي از افسانه ها آمده كه روزي زن پادشاهي به زمين خورده و پوست پيشاني اش كنده مي شود و در اين اثنا نوشته اي به چشم مي خورد كه در پيشاني اش نقش بسته و مضمونش چنين است كه اين زن را بخاطر دزدي دستگير كرده و گيسوانش را از ته مي زنند. پادشاه براي گريز از اين تقدير، او را به سرزميني ديگر مي فرستد تا حيثيت و ابروي حوزه ي فرمانروايي اش محفوظ بماند. اما بازي تقدير چنان گره مي خورد كه روزي كلاغي گردنبندي نفيس از طلا را مي ربايد و با ظني كه به زن پادشاه مي برند گيسوانش را بريده و دور شهر مي گردانند و بعد از اين ماجرا فرزندش شاهزاده به دنبال مادرش كه هويت اش آشكار شده مي رود تا او را به قصر باز آورد و جلال و شكوه زندگي اش را از نو آغاز كند.

     سيماي اساطيري شاه اسماعيل نيز در فولكلور آذربايجان به نحوي با بازي تقدير آميخته است و پيشگويي های معشوق اش « رمدار پری » در خصوص دستگيري و طالع شومی كه در انتظار دلدارش است، شاه اسماعيل را از حركت باز نمي دارد و او كه در جنگاوري و كارهاي عظيم و سخت همچون هراكلس قهرمان سرشناس و پرآوازه ي يونان با توانايي و نيرومندي بسيارش واهمه اي نمي شناخت و زندگي آدميان را امن تر مي ساخت، به دنبال سرنوشتي مي رود كه از پيش او را از عواقب اش آگاه ساخته بودند. او خطر را مي پذيرد و اما اسارت و كوري، پيشاني نوشت او مي شود تا كه آبي در كنار درختي با پريان كه نمادي از اكسير ابديت و مايه ي عمر دراز و اصل همه ي درمان هاست. به ياري اش مي شتابد.

     اساطير آذربايجان مملو از چهره هاييست كه با پيشگويي هايشان دل و جان مردم را تسخير مي كنند و اگر هم فردي برخلاف پيش بيني ها عمل مي كند دچار رنج و مصايب شگفت و عجيبي مي شود.

     موجودات شگفت انگيز و عجيب الخلقه در فولكلور آذربايجان چنان با ظريف انديشي و اوج تخيل همراه است كه در يكي از داستانهاي ده ده قورقود وقتی « قازليق قوجا » در پي استيلاي قلعه ي خصم است با انسانی روبرو مي شود كه شصت متر قامت اش است و يا در داستان « سالور قازان » قاراجا چوپان را داريم كه با نيرويي خارق العاده و پيكري كه در تنومندي تجسم هيولايی عظيم مي باشد.، درختي بلند و كهن را كه وی را به آن بسته بودند، از بيخ و بن به در مي آورد و به در هم شكستن اردويی می شتابد كه گله ها و خزينه ها را به يغما برده اند. در رده ی اين انسانهاي شگرف، تپه گؤز را نيز داريم.

     در بررسي اسطوره های آذربايجان، سنگها نمادي از زندگي، اميد و انتظار شده و قدرتی فوق طبيعي می يابند بطوري كه « صبيرداشی » يا سنگ صبور اقبال بلند، شادمانی و كامرانی را با سعه و نجات می آميزد.

     اژدهاي هفت سري نيز كه در اساطير ده ده قورقود از آن سخن گفته مي شود ضمن نشانه ي اهميت فوق العاده ي عدد هفت در نظر اقوام آذربايجان، جنبه اي ماوراءالطبيعي به جانوري مي بخشد كه بار همه ي رذائل و معاصي را به دوش مي كشد و مانند ديوان همواره انسان ها، حيوانات، گياهان و محصولات را تهديد مي كنند و پهلوانان افسانه اي به جدال با آنها مي پردازند تا تداعي گر اطلسي باشند كه نيرومندترين فرد تيتان ها بود و مراقب اسمان مي شد تا زمين آسيبي نبيند.

     از نمادهاي بس كهنسالي كه در اساطير آذربايجان نيز به كرات ديده مي شود ذهنيت جادويي دايره است كه ضمن بيان يگانگي، وحدت و ايمني وسيله ي دفاع از خود در برابر يورش و حمله ي نيروهاي زيانكار مي باشد كه از جمله در داستان « قازليق قوجا » از حماسه هاي ده ده قورقود، « يئي نك» كه در زمان اسارت پدرش نوباوه اي خردسال بود وقتي شانزده سالش مي شود به قصد آزادی و رهايی پدر، عزم خاك دشمن مي كند و وقتي با دليرانش به تسخير قلعه كمر مي بندد به شكل دايره صف مي كشند تا بدينوسيله پيش از شروع پيكار، از فضايي قدسي مدد جويند و براي حفاظت خويش، نمادي از صميميت و قدرت را با مفاهيمی انتزاعی بيان كرده باشند.

     در فرهنگ شفاهی آذربايجان، رمز كليدي عدد چهل پيوندي نمادين ميان سپنجي بودن عمر است با تقديري كه اقبال و پريشاني را با ولادت و رشد و افول و مرگ رقم مي زند. چنين نيز هست كه هر جا فتح و شكستي است و اموري كه در گريز از شرّ اهريمن، مهر ايزدي را مي طلبد عدد چهل نمودي بارز مي يابد. خصوصاً در داستان « ديرسه خان اوغلو بوغاج » از چهل قهرماني سخن رانده مي شود كه با تدابير همسر « ديرسه » و مادر « بوغاج » به رهايي بوغاج مي شتابند. داستان چنين است كه ديرسه خان با نذر و نياز صاحب پسري مي شود و اين پسر اسمي ندارد تا زماني كه بايد هنري از خود نشان دهد. در سن بلوغ با كشتن گاوي نر، توسط ده ده قورقود « بوغاج » ناميده مي شود و ياران پدر كه از رشادت بوغاج هراسان مي شوند، با بهتان، پدر را عليه پسر مي شورانند و در زماني كه مرگ بوغاج نزديك می شود مادرش با چهل سركرده ی جنگاور، فرزندش را از دست خصم نجات می دهد.

     همچنين در داستان« سالور قازان » و رشادتهايي كه قاراجا چوبان از خود نشان می دهد « بورلاخاتون » همسر سالور قازان را به اسيری می برند و چون كافران مي خواهند در مجلس عيش و طرب، باز نبارگي و مستی، بورلا خاتون را بی عصمت كنند او خود را بين چهل زيبا رخ كمر باريك قائم می كند كه همگی لباسی يكدست دارند. وقتی كه خصم از تشخيص بورلا خاتون عاجز مي ماند تصميم به كشتن « اوروز » پسر بورلا خاتون مي گيرند تا از گوشتش خوراكی درست كنند و هر كدام از زنها از خوردنش امتناع كرد، بدانند كه بورلا خاتون است و در اين اثنا با يورشي كه قازان خان آغاز مي كند نيروهای شر مغلوب می شوند.

     جهان شگرف اساطير با عبور از هزاره های بسيار در ذهن انسان چنان اثار عميقی باقی نهاده اند كه « يونگ » می گويد: « اساطير بيان و تظاهر مستقيم ناخودآگاه قومي هستند. آنها در ميان همه مردم و در همه ي اعصار متشابه مي باشند». هر چند در ميان ملل مختلف، رنگارنگي ها و تنوع هايی را نيز پذيرفته كه با نبوغ، باورها، انيشه ها، شناخت ها و تجارب تاريخي آنها ارتباطی تنگاتنگ يافته است.

 |+| م 89/05/24ساعات 0:18   محمدرضا خیری فام  | 
 
  یوخاری